خرید بک لینک

درباره سایت

00:00:30

امکانات وب

* و شاید مهر بیست سال دیگر، تو به عادت همیشه، وارد کلاس بشوی.به چهره های کم تجربه و مشتاق سی چهل تا دانشجو که زل زده اند به دهانت، سرسری نگاه کنی.لیست اسامی را برداری.عینکت را به چشم بزنی. میان پارمیدا ها و آرش ها و سارینا ها و کیان ها، به اسمی بربخوری که تو را به بیست سال قبل پرت کند.زیر لب بگویی میاه ؟!و دختر هجده ساله ی مو مشکی با صورتی گرد و چشم هایی عجیب غریب[که معلوم نیست به کدام قوم و قبیله تعلق دارد] و ردیف جلو نشسته است، جوابت را بدهد.و تو در حال و هوای خودت متوجه پاسخ او نباشی و با "بله استاد؟" محکمی به خود بیایی...آنوقت یک آه بکشی و بگویی اسم قشنگیست.سپس به اندازه یک ثانیه خیلی طولانی نگاهش کنی، و بعد دوباره سرت را برگردانی سمت روزمرگی هایت.بلند شوی، گچ را برداری و روی تخته با حروف درشت بنویسی "فلسفه یعنی..."

پ.ن 1: این نوشته یه نوشته فوق العاده بود.وقتی برای اولین بار خوندمش اول از همه یاد خودم و بعد یاد سه نفر افتادم.یعنی ااول خودم رو بعد سه نفر رو در این حالت تصور کردم.خیلی حس جالبی بود برام.

پ.ن2:عاغاا دیروز صبح باز خواب حاجی رو دیدم.[نمیدونم چرا حاجی فقط تو خوابام میاد و تو واقعیت ستاره سهیله؟به قدری دلم برای حاجی و دوستان تنگه که خدا می دونه.یعنی التماس خدا میکنم که فقط یه بار دیگه بتونم ببینمشون.عایا این درخواست بزرگیس؟! نه والله :دی]داشتم میگفتم که خواب حاجی رو دیدم از این قرار که استادمون بود توی مدرسه و بچه ها هم بچه های سال دوم دبیرستانمون بودیم.بعد من دیر رسیدم و رفتم اخر کلاس نشستم و بعد روی دستمال کاغدی هم می نوشتم.بعد از وقتی وارد کلاس شدم تمام حواسش به من بود.هی حرف میزد.هی تیکه مینداخت.هی مثالهاشو با من میزد.اصلا یه وعضی بود.[ولی انصافا خیلی حس و حال خوابم خوب بود.یعنی عالی بود عالی]بعد رفتم پیش پرستو ردیف اول نشستم . تو همین حرف زدنهاش یهو من یه حرفی زدم عاغا حاجی ناراحت شدا.دیگه نه درس داد و نه حرفی زد.و منتظر شدیم زنگ بخوره.[حالا من نمیتونم دقیق اون حس و حال رو بگم ولی یه همچین چیزی بود] ولی مثلا من با بچه ها حرف میزدم و بچه هام باهم حتی با حاجی ولی ما با هم حرف نمیزدیم ولی تمام حواسامون پیش هم بود.یعنی یه جوری میدونستیم که من حواسم به حاجی هست و حاجی هم به من ولی به رومون نمی اوردیم و مثلا زیر چشمی همدیگرو نگاه میکردیم.بعد من تو همون حین که با بچه ها حرف میزدم همش فکر و ذهنم به این بود که یه جوری برم از دل حاجی در بیارم.یعنی هی با خودم میگفتم الان برم یا زنگ خورد یا تو راه یا حتی جلسه بعد قبل کلاس.خلاصه تو این فکرا بودم زنگ خوردو من و پریسا و زهره که میخواستیم بریم از دفتر زهره کپی بگیریم یهو خالمو دیدیم و رفتیم که با خالم سلام علیک کنیم که از خواب با یه درد شدید قلبی بیدار شدم. وقتی که بیدار شدم خیلی ناراحت بودم از اینکه چرا نفهممیدم اخر خوابم چی شد؟[نمیدونم گفتم براتون یا نه ولی خوابهای من مثه فییلمهای اصغر فرهادی می مونن که آخرشو خودت باید حدس بزنی که چی شد]همین خواب و بیدار بودم یعنی یه حالت اغما که بار خواب دیدم تو برنامه دورهمی مهران مدیری هستم و مهران مدیری ازم سوال پرسید و من اینطوری جوابشو دادم که دوست دارم اگه انقدر پول داشتم و انقدرشو میدادم ببینم آخر این خوابم چی میشه؟یعنی آخر من و حاجی چی میشیم.من چیکار میکنم.../. :)))))

پ.ن3: گفتم که خیلی خوابم خوب و حس و حال خوبی داشت.شاید من نتونستم آنچنان تعریف کنم ولی کلی این اتفاقاتی بود که تونستم بگم.

* همیشه اون جوری که فکرشو میکردی برات اتفاق نمی افته.

پ.ن:خیلی خوشحالم و خیلی خدارو شکر میکنم که دقیقا معجزه اش رو به وقت و سر جاش نشونمون داد.هیچی نمی تونم بگم جز اینکه خدایا شکرت.خدایا دمت گرم.خدایا از این معجزه هات خیلی برامون استفاده کن.میدونی که چقدر حالمون با این معجزهات خوب میشه؟ شکرت.

*تو روزای سختیشون بودیم,تو روزای سختمون حتی تو روزای شادمون هم کنارمون نموندن...

پ.ن: حکایت رفیقمه ها؛رفیق...یکی تو کامنتش نوشته بود که" راستی از رفیقت چه خبر؟چند وقته ازش ننوشتی؟" میخواستم به همین سکوتم ادامه بدم و چیزی نگم ولی رفیق رو تو یه شب خوب؛توی شبی که غرق شادی بودم و باید کنارم می موند؛اما نخواست،گذاشتمش کنار و اون شبو بدترین شب برام رقم زد و میدونم هیچ وقت هم این کارش یادم نمیره.اره من گذاشتمش کنار؛کاری که باید مدتها پیش انجامش میدادم.انگار اونم منتظر همین اتفاق بوده.خیلی آسون نبود و خیلی هم آسون نیست و خوب هم نمیگذره شاید من تنهاتر شدم ، شاید من هنوزم که هنوزه بیشتر به یادشمو و بیشتر بهش فکر میکنم و بیشتر به کارامون و اتفاقات خوب و بد و اینور و اونورایی که رفتیم ولی خب لازم بود.من جز تاسف برای خودم چیز دیگه ای ندارم./.

برچسب: نویسنده: پرهام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 5:35

صفحه بندی